برگترین گناه
بزرگترین گناهم این بود که عاشقت شدم
+نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/٢ساعت٤:۳٤ ب.ظتوسط اسکویی | نظرات () یکی را باید انتخاب کرد مگر می شود آدم فقط یک بار عاشق بشود؟ عشق ابدی فقط حرف است پیش می آید آدم خاطرکسی را بخواهداما همیشه وقتی آدم فکر می کند که دلش سخت پیش یکی گرفتار است یک دفعه یک جایی می بیندکه دلش ته دلش برای یکی دیگ حسرت آن دل لرزه برایش می مانداگربی وفا باشد می لغزد و همه ی عمرش عذاب گناه بر دلش می ماند. هیچ کس حکمتش را نمی داند.... حالا با خود آدم است که حسرت را بخواهد یا عذاب گناه رایکی را باید انتخاب کند فرار ندارد +نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/٢ساعت٤:٢٢ ب.ظتوسط اسکویی | نظرات () سرنوشت را نتوان از سرنوست سرنو شت را نتوان از سرنوشت +نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/٢ساعت٤:۱٧ ب.ظتوسط اسکویی | نظرات () دوست دارم گلم +نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/٢۱ساعت۱:٢۸ ق.ظتوسط اسکویی | نظرات () کاش هیچکس تنها نبود کاش هیچکس تنها نبود کاش دیدنت رویا نبود گفته بودی می مانم ولی رفتی و گفتی که اینجا جا نبود من دعا کردم برای بازگشت دستهای تو ولی بالا نبود یک نفر آمد صدایم کرد و رفت با صدایش آشنایم کرد و رفت پشت پرچین شقایق که رسید ناگهان تنها رهایم کرد و رفت +نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/٢۱ساعت۱:٢٥ ق.ظتوسط اسکویی | نظرات () من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد ! من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد ! همه اندیشه ه ام اندیشیه فردا است ، وجودم از تمنای تو سرشار است ، زمان - در بستر شب - خواب وبیدار است ، هوا آرام ، شب خاموش ، راه آسمانها باز ... خیالم چون کبوترهای وحشی می کنند پرواز ... رود آنجا که می بافند کولی هاب جادو ، گیسوی شب را ؛ همان جاها ، که شب ها در رواق کهکشان ها عود میسوزاند ؛ همان جاها ، که اخترها ، به بام قصرها ، مشعل می افروزند ؛ همان جاها ، که رهبانان معبدهای ظلمت نیل می سایند ؛ همان جاها ، که پشت پرده شب ، دختر خورشید فردا را می آرایند ؛ همین فردای افسون ریز رویایی ، همین فردا که راه خواب من بسته ست ، همین فردا که روی پرده پندار من پیداست همین فردا که ما را روز دیدار است ! همین فردا که ما را روز آغوش و نوازشهاست ! همین فردا ، همین فردا... ... من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد ! زمان ، در بستر شب ، خواب وبیدار است ، سیاهی تار می بندد ، چراغ ماه ، لرزان ، از نسیم سرد پاییز است ، دل بی تاب و بی آرام من ، از شوق لبریز است ، به هرسو ، چشم من رو می کند : فرداست ! سحر از ماورای ظلمت شب می زند لبخند قناریها سرود صبح می خوانند ... ... من آنجا ، چشم دراه توام ، ناگاه : تو را ، از دور می بینم که می آیی ، تو را از دور می بینم که می خندی ، تو را از دور می بینم که می خندی و می آیی ، ... نگاهم باز حیران تو خواهد ماند ، سراپا چشم خواهم شد . تو را در بازوان خویش خواهم دید ! سر شک اشتیاقم شبنم گلبرگ رخسار تو خواهد شد . تنم را از شراب شعر چشمان تو خواهم سوخت : برایت شعر خواهم خواند ، برایم شعر خواهی خواند ، تبسم های شیرین تو را ، با بوسه خواهم چید ! و گر بختم کند یاری ، در آغوش تو ... ... ای افسوس ! سیاهی تار می بندد ، چراغ ماه لرزان از نسیم سرد پاییز است ، هوا آرام ، شب خاموش ، راه آسمانها باز زمان - در بستر شب - خواب وبیدار است ! +نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/٢۱ساعت۱:۱٧ ق.ظتوسط اسکویی | نظرات () +نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/٢٠ساعت٥:٤٦ ب.ظتوسط اسکویی | نظرات () بوق نزن بوق نزن دلم شکسته +نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/۱۸ساعت۱:۱٦ ق.ظتوسط اسکویی | نظرات ()
یکی را باید انتخاب کرد
مگر می شود آدم فقط یک بار عاشق بشود؟ عشق ابدی فقط حرف است پیش می آید آدم خاطرکسی را بخواهداما همیشه وقتی آدم فکر می کند که دلش سخت پیش یکی گرفتار است یک دفعه یک جایی می بیندکه دلش ته دلش برای یکی دیگ حسرت آن دل لرزه برایش می مانداگربی وفا باشد می لغزد و همه ی عمرش عذاب گناه بر دلش می ماند. هیچ کس حکمتش را نمی داند.... حالا با خود آدم است که حسرت را بخواهد یا عذاب گناه رایکی را باید انتخاب کند فرار ندارد
مگر می شود آدم فقط یک بار عاشق بشود؟
عشق ابدی فقط حرف است پیش می آید آدم خاطرکسی را
بخواهداما همیشه وقتی آدم فکر می کند که دلش سخت
پیش یکی گرفتار است یک دفعه یک جایی می بیندکه دلش
ته دلش برای یکی دیگ حسرت آن دل لرزه برایش
می مانداگربی وفا باشد می لغزد و همه ی عمرش عذاب
گناه بر دلش می ماند.
هیچ کس حکمتش را نمی داند....
حالا با خود آدم است که حسرت را بخواهد یا عذاب گناه
رایکی را باید انتخاب کند فرار ندارد
+نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/٢ساعت٤:٢٢ ب.ظتوسط اسکویی | نظرات () سرنوشت را نتوان از سرنوست سرنو شت را نتوان از سرنوشت +نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/٢ساعت٤:۱٧ ب.ظتوسط اسکویی | نظرات () دوست دارم گلم +نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/٢۱ساعت۱:٢۸ ق.ظتوسط اسکویی | نظرات () کاش هیچکس تنها نبود کاش هیچکس تنها نبود کاش دیدنت رویا نبود گفته بودی می مانم ولی رفتی و گفتی که اینجا جا نبود من دعا کردم برای بازگشت دستهای تو ولی بالا نبود یک نفر آمد صدایم کرد و رفت با صدایش آشنایم کرد و رفت پشت پرچین شقایق که رسید ناگهان تنها رهایم کرد و رفت +نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/٢۱ساعت۱:٢٥ ق.ظتوسط اسکویی | نظرات () من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد ! من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد ! همه اندیشه ه ام اندیشیه فردا است ، وجودم از تمنای تو سرشار است ، زمان - در بستر شب - خواب وبیدار است ، هوا آرام ، شب خاموش ، راه آسمانها باز ... خیالم چون کبوترهای وحشی می کنند پرواز ... رود آنجا که می بافند کولی هاب جادو ، گیسوی شب را ؛ همان جاها ، که شب ها در رواق کهکشان ها عود میسوزاند ؛ همان جاها ، که اخترها ، به بام قصرها ، مشعل می افروزند ؛ همان جاها ، که رهبانان معبدهای ظلمت نیل می سایند ؛ همان جاها ، که پشت پرده شب ، دختر خورشید فردا را می آرایند ؛ همین فردای افسون ریز رویایی ، همین فردا که راه خواب من بسته ست ، همین فردا که روی پرده پندار من پیداست همین فردا که ما را روز دیدار است ! همین فردا که ما را روز آغوش و نوازشهاست ! همین فردا ، همین فردا... ... من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد ! زمان ، در بستر شب ، خواب وبیدار است ، سیاهی تار می بندد ، چراغ ماه ، لرزان ، از نسیم سرد پاییز است ، دل بی تاب و بی آرام من ، از شوق لبریز است ، به هرسو ، چشم من رو می کند : فرداست ! سحر از ماورای ظلمت شب می زند لبخند قناریها سرود صبح می خوانند ... ... من آنجا ، چشم دراه توام ، ناگاه : تو را ، از دور می بینم که می آیی ، تو را از دور می بینم که می خندی ، تو را از دور می بینم که می خندی و می آیی ، ... نگاهم باز حیران تو خواهد ماند ، سراپا چشم خواهم شد . تو را در بازوان خویش خواهم دید ! سر شک اشتیاقم شبنم گلبرگ رخسار تو خواهد شد . تنم را از شراب شعر چشمان تو خواهم سوخت : برایت شعر خواهم خواند ، برایم شعر خواهی خواند ، تبسم های شیرین تو را ، با بوسه خواهم چید ! و گر بختم کند یاری ، در آغوش تو ... ... ای افسوس ! سیاهی تار می بندد ، چراغ ماه لرزان از نسیم سرد پاییز است ، هوا آرام ، شب خاموش ، راه آسمانها باز زمان - در بستر شب - خواب وبیدار است ! +نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/٢۱ساعت۱:۱٧ ق.ظتوسط اسکویی | نظرات () +نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/٢٠ساعت٥:٤٦ ب.ظتوسط اسکویی | نظرات () بوق نزن بوق نزن دلم شکسته +نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/۱۸ساعت۱:۱٦ ق.ظتوسط اسکویی | نظرات ()
سرنوشت را نتوان از سرنوست
سرنو شت را نتوان از سرنوشت
+نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/٢ساعت٤:۱٧ ب.ظتوسط اسکویی | نظرات () دوست دارم گلم +نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/٢۱ساعت۱:٢۸ ق.ظتوسط اسکویی | نظرات () کاش هیچکس تنها نبود کاش هیچکس تنها نبود کاش دیدنت رویا نبود گفته بودی می مانم ولی رفتی و گفتی که اینجا جا نبود من دعا کردم برای بازگشت دستهای تو ولی بالا نبود یک نفر آمد صدایم کرد و رفت با صدایش آشنایم کرد و رفت پشت پرچین شقایق که رسید ناگهان تنها رهایم کرد و رفت +نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/٢۱ساعت۱:٢٥ ق.ظتوسط اسکویی | نظرات () من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد ! من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد ! همه اندیشه ه ام اندیشیه فردا است ، وجودم از تمنای تو سرشار است ، زمان - در بستر شب - خواب وبیدار است ، هوا آرام ، شب خاموش ، راه آسمانها باز ... خیالم چون کبوترهای وحشی می کنند پرواز ... رود آنجا که می بافند کولی هاب جادو ، گیسوی شب را ؛ همان جاها ، که شب ها در رواق کهکشان ها عود میسوزاند ؛ همان جاها ، که اخترها ، به بام قصرها ، مشعل می افروزند ؛ همان جاها ، که رهبانان معبدهای ظلمت نیل می سایند ؛ همان جاها ، که پشت پرده شب ، دختر خورشید فردا را می آرایند ؛ همین فردای افسون ریز رویایی ، همین فردا که راه خواب من بسته ست ، همین فردا که روی پرده پندار من پیداست همین فردا که ما را روز دیدار است ! همین فردا که ما را روز آغوش و نوازشهاست ! همین فردا ، همین فردا... ... من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد ! زمان ، در بستر شب ، خواب وبیدار است ، سیاهی تار می بندد ، چراغ ماه ، لرزان ، از نسیم سرد پاییز است ، دل بی تاب و بی آرام من ، از شوق لبریز است ، به هرسو ، چشم من رو می کند : فرداست ! سحر از ماورای ظلمت شب می زند لبخند قناریها سرود صبح می خوانند ... ... من آنجا ، چشم دراه توام ، ناگاه : تو را ، از دور می بینم که می آیی ، تو را از دور می بینم که می خندی ، تو را از دور می بینم که می خندی و می آیی ، ... نگاهم باز حیران تو خواهد ماند ، سراپا چشم خواهم شد . تو را در بازوان خویش خواهم دید ! سر شک اشتیاقم شبنم گلبرگ رخسار تو خواهد شد . تنم را از شراب شعر چشمان تو خواهم سوخت : برایت شعر خواهم خواند ، برایم شعر خواهی خواند ، تبسم های شیرین تو را ، با بوسه خواهم چید ! و گر بختم کند یاری ، در آغوش تو ... ... ای افسوس ! سیاهی تار می بندد ، چراغ ماه لرزان از نسیم سرد پاییز است ، هوا آرام ، شب خاموش ، راه آسمانها باز زمان - در بستر شب - خواب وبیدار است ! +نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/٢۱ساعت۱:۱٧ ق.ظتوسط اسکویی | نظرات () +نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/٢٠ساعت٥:٤٦ ب.ظتوسط اسکویی | نظرات () بوق نزن بوق نزن دلم شکسته +نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/۱۸ساعت۱:۱٦ ق.ظتوسط اسکویی | نظرات ()
دوست دارم گلم
+نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/٢۱ساعت۱:٢۸ ق.ظتوسط اسکویی | نظرات () کاش هیچکس تنها نبود کاش هیچکس تنها نبود کاش دیدنت رویا نبود گفته بودی می مانم ولی رفتی و گفتی که اینجا جا نبود من دعا کردم برای بازگشت دستهای تو ولی بالا نبود یک نفر آمد صدایم کرد و رفت با صدایش آشنایم کرد و رفت پشت پرچین شقایق که رسید ناگهان تنها رهایم کرد و رفت +نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/٢۱ساعت۱:٢٥ ق.ظتوسط اسکویی | نظرات () من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد ! من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد ! همه اندیشه ه ام اندیشیه فردا است ، وجودم از تمنای تو سرشار است ، زمان - در بستر شب - خواب وبیدار است ، هوا آرام ، شب خاموش ، راه آسمانها باز ... خیالم چون کبوترهای وحشی می کنند پرواز ... رود آنجا که می بافند کولی هاب جادو ، گیسوی شب را ؛ همان جاها ، که شب ها در رواق کهکشان ها عود میسوزاند ؛ همان جاها ، که اخترها ، به بام قصرها ، مشعل می افروزند ؛ همان جاها ، که رهبانان معبدهای ظلمت نیل می سایند ؛ همان جاها ، که پشت پرده شب ، دختر خورشید فردا را می آرایند ؛ همین فردای افسون ریز رویایی ، همین فردا که راه خواب من بسته ست ، همین فردا که روی پرده پندار من پیداست همین فردا که ما را روز دیدار است ! همین فردا که ما را روز آغوش و نوازشهاست ! همین فردا ، همین فردا... ... من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد ! زمان ، در بستر شب ، خواب وبیدار است ، سیاهی تار می بندد ، چراغ ماه ، لرزان ، از نسیم سرد پاییز است ، دل بی تاب و بی آرام من ، از شوق لبریز است ، به هرسو ، چشم من رو می کند : فرداست ! سحر از ماورای ظلمت شب می زند لبخند قناریها سرود صبح می خوانند ... ... من آنجا ، چشم دراه توام ، ناگاه : تو را ، از دور می بینم که می آیی ، تو را از دور می بینم که می خندی ، تو را از دور می بینم که می خندی و می آیی ، ... نگاهم باز حیران تو خواهد ماند ، سراپا چشم خواهم شد . تو را در بازوان خویش خواهم دید ! سر شک اشتیاقم شبنم گلبرگ رخسار تو خواهد شد . تنم را از شراب شعر چشمان تو خواهم سوخت : برایت شعر خواهم خواند ، برایم شعر خواهی خواند ، تبسم های شیرین تو را ، با بوسه خواهم چید ! و گر بختم کند یاری ، در آغوش تو ... ... ای افسوس ! سیاهی تار می بندد ، چراغ ماه لرزان از نسیم سرد پاییز است ، هوا آرام ، شب خاموش ، راه آسمانها باز زمان - در بستر شب - خواب وبیدار است ! +نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/٢۱ساعت۱:۱٧ ق.ظتوسط اسکویی | نظرات () +نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/٢٠ساعت٥:٤٦ ب.ظتوسط اسکویی | نظرات () بوق نزن بوق نزن دلم شکسته +نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/۱۸ساعت۱:۱٦ ق.ظتوسط اسکویی | نظرات ()
کاش هیچکس تنها نبود
کاش هیچکس تنها نبود کاش دیدنت رویا نبود گفته بودی می مانم ولی رفتی و گفتی که اینجا جا نبود من دعا کردم برای بازگشت دستهای تو ولی بالا نبود یک نفر آمد صدایم کرد و رفت با صدایش آشنایم کرد و رفت پشت پرچین شقایق که رسید ناگهان تنها رهایم کرد و رفت
کاش دیدنت رویا نبود
گفته بودی می مانم ولی
رفتی و گفتی که اینجا جا نبود
من دعا کردم برای بازگشت
دستهای تو ولی بالا نبود
یک نفر آمد صدایم کرد و رفت
با صدایش آشنایم کرد و رفت
پشت پرچین شقایق که رسید
ناگهان تنها رهایم کرد و رفت
+نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/٢۱ساعت۱:٢٥ ق.ظتوسط اسکویی | نظرات () من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد ! من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد ! همه اندیشه ه ام اندیشیه فردا است ، وجودم از تمنای تو سرشار است ، زمان - در بستر شب - خواب وبیدار است ، هوا آرام ، شب خاموش ، راه آسمانها باز ... خیالم چون کبوترهای وحشی می کنند پرواز ... رود آنجا که می بافند کولی هاب جادو ، گیسوی شب را ؛ همان جاها ، که شب ها در رواق کهکشان ها عود میسوزاند ؛ همان جاها ، که اخترها ، به بام قصرها ، مشعل می افروزند ؛ همان جاها ، که رهبانان معبدهای ظلمت نیل می سایند ؛ همان جاها ، که پشت پرده شب ، دختر خورشید فردا را می آرایند ؛ همین فردای افسون ریز رویایی ، همین فردا که راه خواب من بسته ست ، همین فردا که روی پرده پندار من پیداست همین فردا که ما را روز دیدار است ! همین فردا که ما را روز آغوش و نوازشهاست ! همین فردا ، همین فردا... ... من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد ! زمان ، در بستر شب ، خواب وبیدار است ، سیاهی تار می بندد ، چراغ ماه ، لرزان ، از نسیم سرد پاییز است ، دل بی تاب و بی آرام من ، از شوق لبریز است ، به هرسو ، چشم من رو می کند : فرداست ! سحر از ماورای ظلمت شب می زند لبخند قناریها سرود صبح می خوانند ... ... من آنجا ، چشم دراه توام ، ناگاه : تو را ، از دور می بینم که می آیی ، تو را از دور می بینم که می خندی ، تو را از دور می بینم که می خندی و می آیی ، ... نگاهم باز حیران تو خواهد ماند ، سراپا چشم خواهم شد . تو را در بازوان خویش خواهم دید ! سر شک اشتیاقم شبنم گلبرگ رخسار تو خواهد شد . تنم را از شراب شعر چشمان تو خواهم سوخت : برایت شعر خواهم خواند ، برایم شعر خواهی خواند ، تبسم های شیرین تو را ، با بوسه خواهم چید ! و گر بختم کند یاری ، در آغوش تو ... ... ای افسوس ! سیاهی تار می بندد ، چراغ ماه لرزان از نسیم سرد پاییز است ، هوا آرام ، شب خاموش ، راه آسمانها باز زمان - در بستر شب - خواب وبیدار است ! +نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/٢۱ساعت۱:۱٧ ق.ظتوسط اسکویی | نظرات () +نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/٢٠ساعت٥:٤٦ ب.ظتوسط اسکویی | نظرات () بوق نزن بوق نزن دلم شکسته +نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/۱۸ساعت۱:۱٦ ق.ظتوسط اسکویی | نظرات ()
من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد !
من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد ! همه اندیشه ه ام اندیشیه فردا است ، وجودم از تمنای تو سرشار است ، زمان - در بستر شب - خواب وبیدار است ، هوا آرام ، شب خاموش ، راه آسمانها باز ... خیالم چون کبوترهای وحشی می کنند پرواز ... رود آنجا که می بافند کولی هاب جادو ، گیسوی شب را ؛ همان جاها ، که شب ها در رواق کهکشان ها عود میسوزاند ؛ همان جاها ، که اخترها ، به بام قصرها ، مشعل می افروزند ؛ همان جاها ، که رهبانان معبدهای ظلمت نیل می سایند ؛ همان جاها ، که پشت پرده شب ، دختر خورشید فردا را می آرایند ؛ همین فردای افسون ریز رویایی ، همین فردا که راه خواب من بسته ست ، همین فردا که روی پرده پندار من پیداست همین فردا که ما را روز دیدار است ! همین فردا که ما را روز آغوش و نوازشهاست ! همین فردا ، همین فردا... ... من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد ! زمان ، در بستر شب ، خواب وبیدار است ، سیاهی تار می بندد ، چراغ ماه ، لرزان ، از نسیم سرد پاییز است ، دل بی تاب و بی آرام من ، از شوق لبریز است ، به هرسو ، چشم من رو می کند : فرداست ! سحر از ماورای ظلمت شب می زند لبخند قناریها سرود صبح می خوانند ... ... من آنجا ، چشم دراه توام ، ناگاه : تو را ، از دور می بینم که می آیی ، تو را از دور می بینم که می خندی ، تو را از دور می بینم که می خندی و می آیی ، ... نگاهم باز حیران تو خواهد ماند ، سراپا چشم خواهم شد . تو را در بازوان خویش خواهم دید ! سر شک اشتیاقم شبنم گلبرگ رخسار تو خواهد شد . تنم را از شراب شعر چشمان تو خواهم سوخت : برایت شعر خواهم خواند ، برایم شعر خواهی خواند ، تبسم های شیرین تو را ، با بوسه خواهم چید ! و گر بختم کند یاری ، در آغوش تو ... ... ای افسوس ! سیاهی تار می بندد ، چراغ ماه لرزان از نسیم سرد پاییز است ، هوا آرام ، شب خاموش ، راه آسمانها باز زمان - در بستر شب - خواب وبیدار است !
همه اندیشه ه ام اندیشیه فردا است ،
وجودم از تمنای تو سرشار است ،
زمان - در بستر شب - خواب وبیدار است ،
هوا آرام ، شب خاموش ، راه آسمانها باز ...
خیالم چون کبوترهای وحشی می کنند پرواز ...
رود آنجا که می بافند کولی هاب جادو ، گیسوی شب را ؛
همان جاها ، که شب ها در رواق کهکشان ها عود میسوزاند ؛
همان جاها ، که اخترها ، به بام قصرها ، مشعل می افروزند ؛
همان جاها ، که رهبانان معبدهای ظلمت نیل می سایند ؛
همان جاها ، که پشت پرده شب ،
دختر خورشید فردا را می آرایند ؛
همین فردای افسون ریز رویایی ،
همین فردا که راه خواب من بسته ست ،
همین فردا که روی پرده پندار من پیداست
همین فردا که ما را روز دیدار است !
همین فردا که ما را روز آغوش و نوازشهاست !
همین فردا ، همین فردا...
... من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد !
زمان ، در بستر شب ، خواب وبیدار است ،
سیاهی تار می بندد ،
چراغ ماه ، لرزان ، از نسیم سرد پاییز است ،
دل بی تاب و بی آرام من ، از شوق لبریز است ،
به هرسو ، چشم من رو می کند : فرداست !
سحر از ماورای ظلمت شب می زند لبخند
قناریها سرود صبح می خوانند ...
... من آنجا ، چشم دراه توام ، ناگاه :
تو را ، از دور می بینم که می آیی ،
تو را از دور می بینم که می خندی ،
تو را از دور می بینم که می خندی و می آیی ،
... نگاهم باز حیران تو خواهد ماند ،
سراپا چشم خواهم شد .
تو را در بازوان خویش خواهم دید !
سر شک اشتیاقم شبنم گلبرگ رخسار تو خواهد شد .
تنم را از شراب شعر چشمان تو خواهم سوخت :
برایت شعر خواهم خواند ،
برایم شعر خواهی خواند ،
تبسم های شیرین تو را ، با بوسه خواهم چید !
و گر بختم کند یاری ،
در آغوش تو ...
... ای افسوس !
چراغ ماه لرزان از نسیم سرد پاییز است ،
هوا آرام ، شب خاموش ، راه آسمانها باز
زمان - در بستر شب - خواب وبیدار است !
+نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/٢۱ساعت۱:۱٧ ق.ظتوسط اسکویی | نظرات () +نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/٢٠ساعت٥:٤٦ ب.ظتوسط اسکویی | نظرات () بوق نزن بوق نزن دلم شکسته +نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/۱۸ساعت۱:۱٦ ق.ظتوسط اسکویی | نظرات ()
+نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/٢٠ساعت٥:٤٦ ب.ظتوسط اسکویی | نظرات () بوق نزن بوق نزن دلم شکسته +نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/۱۸ساعت۱:۱٦ ق.ظتوسط اسکویی | نظرات ()
بوق نزن
بوق نزن دلم شکسته
+نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/۱۸ساعت۱:۱٦ ق.ظتوسط اسکویی | نظرات ()
پرشین بلاگ(۱) وبلاگ فارسی(۱) قالب های بهار-بيست Design by : bahar 20